![]() به اميد آن روز...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
خفن ترين وبلاگ جهان
فرشتگانی از جنس تیزهوشان پشت ميله هاي سمپاد عاشقانه هرچه دل تنگت بخواهد زندان زمان IQ هاي يزد فرزانگان خوي ديدگاه زندگي سمپاد اهواز پوريا فتحعلي بي تو هرگز با تو بابات نمي زاره وبلاگ جامع دفاع مقدس دفتر سبز :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نعمت سبز
ارزش و زيبايي اين وبلاگ به مطالب آن است نه به چيز ديگري. یه میان برنامه ی اساسی:عکس باران تابستان 87
بعد از ماه ها سلام نماز و روزه هاتون قبول ما هم مثل خیلی های دیگه بعد از کنکور
ادامه ی مطلب(بیخود کلیک نکنید.سر کاریه جمکران اول از همه رفتیم پیش آقامون.تا بهش بگیم:آقا جون درسته خیلی وقته بهت یه سر هم نزدیم.اما به خدا همیشه نه تنها در یاد و خاطر که در سرتاسر زندگی ما بودی و هستی و خواهی بود. کاش در این رمضان لایق دیدار شویم سحری با نظر لطف تو بیدار شویم کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شویم
البته بعضی ها برای اینکه حوصله شون توی اتوبوس سر نره به پر یا پوچ روی آورده بودن.
ولی بعدا به ارشاد یکدیگر نیز پرداختند
واین هم یه عکس دسته جمعی(البته به جز من
و در آخر یه شام درست و حسابی بهشون دادن که البته بچه های ما اصلا اشتها نداشتن
قمصر اما اردوی بعدی قمصر بود.به محض رسیدن اول صبحانه رو ردیفش کردیم
بعضی ها هم یواشکی چایی برای خودشون درست می کردن و تنها تنها نوش جان می کردن.
ولی ما هم بعدا مچشون رو گرفتیم
ولی چند تا پسر خوب هم داشتیم که فقط به اون ها نگاه می کردن (شاید هم آب نمی دیدن که شنا کنن
تا یه کم اینور اونور شدیم ظهر شد و یه نهار مجردی( (متاسفانه عکسهاش قابل پخش نبود)اما رسیدیم به عصر.گفتیم کم کم بریم یه کم پیاده روی(نه که هیکل ها همه رو فرمه
کم بود یه بلایی هم سر ما بیارن.
خلاصه کلی از سراشیبی کنار آبشار بالا رفتیم تا کنار آبشار یه چند تا عکس بگیریم اما... حتی از شیلنگ هم آبی بیرون نمی اومد
اما ما نا امید نشدیم و اون بالا چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم
واین هم معدود عکس هایی که اینجانب در اون ها حضور دارم.اوهوم.اوهوم.
و اما اين دو عكس نشان دهنده ي چگونگي چپيده شدن ما(با راننده ۷ نفر
خانه ي تاريخي عباسيان
اولين نكته ي خيلي جالبي كه بهش بر خورديم نوشته ي پايين بود لطفا با دقت بخونيد
جالب بود نه؟ اگه بدونيد چقدر توي اين خونه بالا پايين رفتيم.تازه با دهن روزه.همه ي سوراخ سمبه هاش رو زير و رو كرديم. بالاخره يه چندتا تخت اونجا پيدا كرديم كه روي اون ها بشينيم.
اين هم يه آقا پسر گل كه می خواست از من عکس بگیره.اما من بهش رودست زدم.
"معجون شربت بیدمشک" توی ماه رمضان چه مزه ای میده ها.شما دوتا خجالت نمی کشید.مثلا ماه رمضانه ها.
این هم یه عکس کاملا هنری
رفتن به سینما و پیاده روی و دوچرخه سواری و فوتبال داخل سالن و ... از دیگر برنامه هایی بود که ما در این مدت بیشتر از هر زمان دیگه ای برای پر کردن اوقات خودمون ریختیم.متاسفانه عکس درست و حسابیی از اون ها نداشتم که به نمایش بگذارم.
|+| نوشته شده توسط مجتبي در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 18:50
|