تبليغاتX
نعمت سبز
نعمت سبز
ارزش و زيبايي اين وبلاگ به مطالب آن است نه به چيز ديگري.
یه میان برنامه ی اساسی:عکس باران تابستان 87

بعد از ماه ها سلام

نماز و روزه هاتون قبول

ما هم مثل خیلی های دیگه بعد از کنکور وقت اضافه ی زیادی داشتیم. برا همین خاطر تصمیم گرفتیم به جای ولو شدن توی تخت خواب از این چند روزی که کنار هم هستیم حداکثر استفاده رو بکنیم .بی خیال نتیجه ی کنکور.برا همین خاطر این چند روز هر جا دستمون اومد رفتیم.(البته نه هرجای هرجایی ها)البته حالا دیگه نتیجه ها اومده و ما هم ...برا همین خاطر این عکس ها رو گذاشتم که همگی یادمون بمونه کنکور همه چی نیست.و یا گاهی حتی هیچی نیست.امروز کنکورِِ. فردا چی؟ پس فردا چی؟ ما برای چیزای دیگه ای به این دنیا اومدیم.

ادامه ی مطلب(بیخود کلیک نکنید.سر کاریهادامه ی مطلب همین پایینه)


جمکران

اول از همه رفتیم پیش آقامون.تا بهش بگیم:آقا جون درسته خیلی وقته بهت یه سر هم نزدیم.اما به خدا همیشه نه تنها در یاد و خاطر که در سرتاسر زندگی ما بودی و هستی و خواهی بود.

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم                     سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان                   تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شویم

 البته بعضی ها برای اینکه حوصله شون توی اتوبوس سر نره به پر یا پوچ روی آورده بودن.

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی بعدا به ارشاد یکدیگر نیز پرداختند

 

واین هم یه عکس دسته جمعی(البته به جز من)

 

و در آخر یه شام درست و حسابی بهشون دادن که البته بچه های ما اصلا اشتها نداشتن

 


قمصر

اما اردوی بعدی قمصر بود.به محض رسیدن اول صبحانه رو ردیفش کردیم

 

بعضی ها هم یواشکی چایی برای خودشون درست می کردن و تنها تنها نوش جان می کردن.

 

ولی ما هم بعدا مچشون رو گرفتیم ای پسر های بد...

 

ولی چند تا پسر خوب هم داشتیم که فقط به اون ها نگاه می کردن

(شاید هم آب نمی دیدن که شنا کنن)

 

تا یه کم اینور اونور شدیم ظهر شد و یه نهار مجردی()زدیم تو رگ.بعد از اون هم یه خواب درست و حسابی کنار جوی آب و در یه هوای خنک .وای که چه حالی داد.

(متاسفانه عکسهاش قابل پخش نبود)اما رسیدیم به عصر.گفتیم کم کم بریم یه کم پیاده روی(نه که هیکل ها همه رو فرمه)اما همون اول کار بعضی ها دسته تشکیل داده بودن.

 

کم بود یه بلایی هم سر ما بیارن.البته چهار نفره(نفر چهارم از کجا در اومد خدا عالمه)

 

خلاصه کلی از سراشیبی کنار آبشار بالا رفتیم تا کنار آبشار یه چند تا عکس بگیریم اما...

حتی از شیلنگ هم آبی بیرون نمی اومد

اما ما نا امید نشدیم و اون بالا چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم

واین هم معدود عکس هایی که اینجانب در اون ها حضور دارم.اوهوم.اوهوم.

و اما اين دو عكس نشان دهنده ي چگونگي چپيده شدن ما(با راننده ۷ نفر)در يك ماشين پرايد است. شركت سايپا با ديدن اين عكس ها به خودش افتخار مي كند


خانه ي تاريخي عباسيان

اولين نكته ي خيلي جالبي كه بهش بر خورديم نوشته ي پايين بود لطفا با دقت بخونيد

جالب بود نه؟

اگه بدونيد چقدر توي اين خونه بالا پايين رفتيم.تازه با دهن روزه.همه ي سوراخ سمبه هاش رو زير و رو كرديم. بالاخره يه چندتا تخت اونجا پيدا كرديم كه روي اون ها بشينيم.

 اين هم يه آقا پسر گل كه می خواست از من عکس بگیره.اما من بهش رودست زدم.

 

"معجون شربت بیدمشک" توی ماه رمضان چه مزه ای میده ها.شما دوتا خجالت نمی کشید.مثلا ماه رمضانه ها.

 

این هم یه عکس کاملا هنری

 

 


رفتن به سینما و پیاده روی و دوچرخه سواری و فوتبال داخل سالن و ... از دیگر برنامه هایی بود که ما در این مدت بیشتر از هر زمان دیگه ای برای پر کردن اوقات خودمون ریختیم.متاسفانه عکس درست و حسابیی از اون ها نداشتم که به نمایش بگذارم.

فعلا همین ها برای نوازش چشم های قشنگتون کافیه.

 

|+| نوشته شده توسط مجتبي در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 18:50 |

>